پژوهش ها

واکاوی نظریه مکتب انگلیسی در سیاست بین‏الملل

چکیده::

مقدمه

اندیشکده روابط بین الملل: مکتب ‏انگليسي زماني شکل مي‏گيرد که گروهي از دولت‏ها، از يک سلسله منافع و ارزش‌هاي مشترک خاص آگاهي داشته تا جامعه‏اي به وجود آورند به صورتي که خويشتن را مقيد و متعهد به مجموعه مشترکي از مقرارت در روابط با يکديگر نمايند و در عين حال در عملکرد نهاد‏هاي مشترک سهيم باشند[1]. وايت اين مکتب را به سه سنت تقسيم نموده که مفاهيم سه‏گانه آن را مي‏توان نظام بين‏الملل، جامعه جهاني، و جامعه بين‏المللي تقسيم‏بندي کرد. بعد از مارتين وايت، بول و وينسنت خود را به عنوان بخشي از سنت‏ مشترکي به حساب مي‏آوردند که بعداً آن‏ را مکتب ‏انگليسي ناميدند[2]. مکتب انگليسي داراي ابعاد گسترده‏اي از نظر مؤلفه‏ها و ابعاد نظري مي‏باشد که تعريف رابرت‏جکسون از آن، نشان‏دهنده اين گستردگي و وسعت نظري آن مي‏باشد؛

«مسائل نظري که از روابط بين‏الملل نه فقط جهان قدرت، توليد، ثروت، توانايي يا سلطه، بلکه جهان شناسايي، تعامل، عضويت، برابري، انصاف، منافع مشروع، حقوق، روابط متقابل، رسوم و سنن، توافق‏ها و مخالفت‏ها، منازعات، جرائم، آسيب‏ها، غرامات (در مجموع) اصطلاحات هنجاري رفتار انساني را به ذهن متبادر مي‏کند»[3].

پژوهش حاضر با هدف مطالعه مکتب انگليسي و واکاوی سنت‏هاي تشکيل دهنده آن و نقش اين سنت‏ها در تحليل روابط‏‏بين‏الملل، به اين مساله مي‏پردازد که سنت‏هاي سه ‏گانه نظام بین‏الملل، جامعه جهانی و گروسيوسي(جامعه بين‏المللي) چه جايگاهي را در تفکر مکتب انگليسي دارند. در ادمه، با بررسی مفاهیم پایه‏ای چون انسان، دولت، سیاست بین‏الملل و آنارشی در سه سنت مذکور، در صدد پاسخ به سوال فوق هستیم.

اینک به بررسی سنت‏های نظام بین‏الملل، کانتی و جامعه بین‏الملل پرداخته خواهد شد؛

الف: نظام بين‏ الملل

سنت ‏نظام بين‏الملل که مارتين وايت پيروان آن را واقع‏گرا خطاب مي‏کند به عنوان يکي از سنت‏هاي سه‏گانه مکتب انگليسي در رويکرد واقع‏گرايان به خوبي بررسي شده است. اين سنت‏ که به تفکرات ماکياولي و هابز بر مي‏گردد و با رويکرد هابزي شناخته مي‏شود عمدتاً از واحدها «دولت‏ها»، تعاملات و ساختار تشکيل مي‏گردد[4]. هابز اعتقاد دارد که دولت آزاد است تا اهدافش را در رابطه با ديگر دولت‏ها بدون توجه به محدوديت‏هاي قانوني يا اخلاقي از هر نوع، دنبال کند. ايده‏هاي اخلاق و قانون در اين سنت تنها در بافت جامعه معتبر است اما حيات بين‏المللي وراي محدوديت‏هاي هر نوع جامعه است. از نظر پيروان اين سنت، تنها قواعد و اصولي که ممکن است رفتار دولت‏ها را در روابط‏شان با يکديگر تحديد و محدود کند قواعد احتياط[1] يا مصلحت[2] است. به اين ترتيب بعضي توافق‏ها اگر حفظ آن‏ها به صلاح باشد ممکن است حفظ شوند و اگر به صلاح نباشد ممکن است نقض گردند[5].

 با اين که واقع‏گرايان جايگاه اندکي را در مکتب انگليسي به خود اختصاص داده‏اند اما برخي وايت و هدلي بول را جزء واقع‏گرايان انگليسي مي‏دانند که سعي در اين امر دارد که خود را خردگرا جلوه دهند[6]. بول در مورد چگونگي شکل‏گيري نظام بين‏الملل اعتقاد دارد، نظام بين‏الملل وقتي شکل مي‏گيرد که دو دولت يا بيشتر به اندازه کافي با هم در تماس بوده، بر تصميمات يکديگر تاثير گذاشته و به عنوان اجزاي يک کل، خود را مقيد و متعهد به مجموعه مشترکي از مقررارت در روابط با يکديگر نمايند. بوزان تعريف فوق را مورد تاکيد قرار داده و اعتقاد دارد براي تشکيل نظام بين‏الملل چند عامل را بايد مورد توجه قرار داد؛

  1. وجود واحد‏ها(دولت‏ها)؛
  2.  تعامل جدي واحد‏ها؛
  3.  سازمان يافتن واحد‏ها بر اساس اصول تنظيم کننده[7].

يکي از مهمترين مسائل اين سنت ‏توجه آن به آنارشي بين‏المللي است به گونه‏اي که وايت اعتقاد دارد، اين سنت ‏دکتريني است که منازعه را در روابط بين‏الملل ذاتي مي‏پندارد[8]. مسئله مهم ديگر در اين سنت، مشکل حل‏نشدني بين سياست داخلي و بين‏المللي است. در اين سنت، سياست بين‏الملل حوزه همبستگي[3]، خشونت، الزام راهبردي [9]، آنارشي، امنيت و بقا است و حوزه داخلي عرصه سلسله‏ مراتب[4]، نظم و عدالت به حساب مي‏آيد.

در ادامه به بررسی مفاهیم انسان، دولت، سیاست بین‏الملل و آنارشی از دیدگاه سنت نظام بین‏الملل پرداخته خواهد شد؛

انسان

درسنت نظام بين‏الملل، انسان ‏اساساً موجودي شرور است که اين امر در شاه بيت هابز «انسان گرگ انسان است» به خوبي مشهود است. هابز سه علت را براي منازعه در وجود آدمي ‏موثر مي‏داند: رقابت، ترس و طلب عزت و افتخار. اولي انسان را براي کسب سود، دومي‏کسب امنيت و علت سوم براي کسب اعتبار و شهرت به تعدي وا مي‏دارد[10]. ماکياول سرشت انسان را شرور مي‏داند و مي‏گويد؛

«کسي که مي‏خواهد براي شهري قانون وضع کند و نظام سياسي به آن بدهد، بايد کار خود را با اين فرض آغاز کند که همه آدميان بد هستند و هر وقت فرصتي به دست آوردند از تمايلات بد خود پيروي مي‏کنند و اگر بدي کسي زماني نهفته بماند اين امر ناشي از علتي ناشناخته است و اين علت را تنها هنگامي‏ مي‏توان شناخت که شرارت او به منصه ظهور رسيده باشد»[11].

از نظر وايت، بشريت در تئوري وقع‏گرايي به احمق‏ها[5] و سرکش‏ها[6] تقسيم مي‏شوند که در اين صورت سرکش‏ها، احمق‏ها را چپاول مي‏کنند[12]. از نظر مورگنتا، سرشت بشر پايدار است و ريشه در قدرت‏طلبي او دارد. وي که از نظريه‏پردازان واقع‏گرايي است عقيده دارد که تمام رفتارها و اعمال بشر از قدرت سرچشمه مي‏گيرد و قدرت طلبي امري طبيعي و ذاتي بشر است که غير قابل ريشه کن شدن و اصلاح ناپذير مي‏باشد. از طرف ديگر، نفع شخصي و تلاش براي اعمال و افزايش آن از واقعيت‏هاي جهان سياست است. در اين گستره، کشورها هميشه در صدد کسب، اعمال، و افزايش قدرت بوده و منافع ملي خود را بالاتر از همه ايده‏ها و اصول اخلاقي و حقوق بين‏الملل‏ قرار مي‏دهند[13]. مکتب انگليسي نيز تا حدي اين فرض نظام بين‏الملل را در مورد انسان مورد توجه قرار مي‏دهد با اين اختلاف که نگاه سنت نظام بين‏الملل در مورد انسان را نشأت گرفته از جامعه‏اي مي‏داند که در آن قواعد و هنجارهاي انساني که مورد قبول همگان باشد در آن جامعه شکل نگرفته و جوامع، در حالت طبيعي خود به سر مي‏برند و اعتقاد دارد با توسعه جوامع اوليه و شکل‏گيري قواعد و هنجارهاي پذيرفته شده در آن، انسان قابليت اصلاح را دارد.

دولت

در رويکرد وقع‏گرايي، دولت اولين و آخرين جامعه انساني است زيرا نه به جامعه فروملي و نه به جامعه فراملي معتقد است. دولت ملي نماد نظم در داخل و آناراشي در خارج و همچنين عنصر تشکيل نظام بين‏الملل است که به نظام دولت‏ها نيز مشهور است. دولت‏ها به عنوان تنها بازيگران اين نظام در محيطي آنارشيک با هم در تماس مي‏باشند. بر طبق نظر هابز، دولت‏ها در عرصه خارجي در حالت طبيعي به سر مي‏برند. هابز در کتاب لوياتان درتعريف دولت مي‏گويد؛

«دولت در مقام تعريف عبارت است از شخصي که جمع کثيري از آدميان به موجب عهد و پيمان با يکديگر، خودشان را يک به يک مرجع اعتبار و جواز اعمال او ساخته‏اند تا اين‏که او بتواند تمامي‏ قوا و امکانات همه آن‏ها را آن‏چنان که خود مقتضي مي‏بينند، براي حفظ آرامش و امنيت عمومي ‏به کار ببرد»[14].

وي همچنين در اين کتاب، دولت را به انساني مصنوعي تشبيه مي‏کند که قامت بلندتر و قدرت بيشتري از انسان وضع طبيعي دارد اما به خاطر نگهباني و دفاع از انسان و تامين زندگي رضايت بخش‏تري ساخته شده است. وي تمايل داشت که قدرت دولت را برآمده از قدرت شهروندان بداند که بر اساس قرارداد ميان آن‏ها در پيکره واحدي تجلي يافته است[15].

   از ديدگاه آلن‏کسلز، روابط بين‏الملل جديد پس از قرون وسطي آغاز شد و متعاقب آن، دو روش ديپلماسي ايتاليايي و فرانسوي بر نظام دولت‏هاي اروپايي حاکم گرديد. روش ايتاليايي که اقتباسي از نگرش‏هاي ماکياول به قدرت و سياست بود، کاربرد زور و نيرنگ را به قيمت از دست رفتن اخلاق تأييد مي‏کرد و روش ديگر، تحت تأثير آرا و ديدگاه‏هاي گروسيوس بود که در کتاب درباره جنگ و صلح، ضوابطي را براي رفتار بين‏المللي ارائه مي‏کرد[16].

سیاست بین‏الملل

رویکرد واقع‏گرایی به روابط بین‏الملل، که برگرفته از مبانی فکری و فلسفی ماکیاول و هابس در تاریخ معاصر است، سیاست بین‏الملل را عرصه مبارزه برای کسب و حفظ قدرت می‏داند و اعتقاد دارد، از آن‏جا که این جهان دنیای تضاد منافع است، هرگز نمی‏توان اصول اخلاقی را به طور کامل محقق ساخت. از این‏رو سیاست بین‏الملل در این سنت‏ را می‏توان ترتیباتی تلقی کرد که دولت‏های حاکم در ارتباط با هم بر اساس آن عمل می‏کنند. این ترتیبات در سنت وقع‏گرایی روابط بین‏الملل با توجه به حالت طبیعی که در صحنه بین‏المللی حاکم است ضعیف می‏باشند. بول بر این اعتقاد می‏باشد که «نوع صحیح سیاست بین‏الملل» برای ماکیاولیست‏ها، آنارشی و جنگ همه علیه همه یا رابطه منازعه ناب میان دولت‏های مستقل می‏باشد. از نظر ماکیاولی‏ها جامعه ‏بین‏المللی وجود ندارد؛ آن‏چه به عنوان جامعه بین‏الملل وانمود می‏شود، همانند نظام حقوق بین‏الملل، مکانیسم دیپلماسی یا امروزه سازمان ملل متحد تخیلی است. رهنمود مورد نظر ماکیاولیست‏ها دقیقاً همان چیزی است که ماکیاول در شهریار بیان می‏کند؛ وظیفه هر دولت یا حاکم این است که منافع خودش را دنبال کند و در سیاست بین‏الملل به مسئله اخلاقیات، حداقل در مفهوم محدود آن، توجه نکند[17].

مورگنتا سرشت پايدار بشر را که از نظر او از گذشته‏هاي تاريخي تا به امروز فرقي نکرده و امکان از بين رفتن ويژگي‏هاي ذاتي آن وجود ندارد را عامل موثر در توضيح و تبيين سياست‏بين‏الملل‏ مي‏داند. مورگنتا در این مورد اعتقاد دارد که سیاست بین‏الملل عرصه آنارشی می‏باشد و روش مناسب برای رسیدن به صلح در این نظام را موازنه‏قدرت و دیپلماسی می‏داند زیرا دولت‏ها در این نظام دارای سرشت خودیاری می‏باشند و عملاً بر اساس برداشت‏های خود از دیگران دست به عمل می‏زنند و دارای نوعی عدم قطعیت در این نظام آنارشیک می‏باشند.

مکتب انگلیسی ضمن قبول مفهوم سیاست بین‏الملل در سنت نظام بین‏الملل و این‏که در عرصه سیاست بین‏الملل، دولت‏ها در یک محیط آنارشیک و فاقد اقتدار مرکزی وجود دارند اعتقاد دارد که فقدان مرجعی برای نظم دادن به سیاست بین‏الملل مانع از تعامل دولت‏ها نمی‏شود و دولت‏ها همانند جامعه داخلی در عرصه سیاست بین‏الملل می‏توانند به همکاری مبادرت کنند. این مکتب اعتقاد دارد، همان‏گونه که جامعه داخلی جامعه می‏باشد، عرصه سیاست‏ بین‏الملل نیز جامعه می‏باشد و می‏توان از طریق معانی و وضع قواعد و هنجارها در این جامعه، به همکاری و تعامل ادامه داد.

آنارشي بين‏المللي

آنارشي در اين سنت امري مهم در عرصه بين‏المللي است. اين مفهوم در بين متقدمين واقع‏گرا يک وضعيت است اما در ميان متأخرين واقع‏گرا مانند والتز يک ساختار تعيين کننده به حساب مي‏آيد. براي سنت هابزي يا واقع‏گرايان، آنارشي به معناي يک وضعيت جنگ همه عليه همه است يعني نوعي فقدان نظم[18]. در اين سنت کنش‏گران نمي‏توانند روي کمک يکديگر حساب کنند يا حتي خويشتن‏داري کنند. بقا صرفاً وابسته به قدرت نظامي ‏است و اين يعني افزايش امنيت A لزوما امنيت B را کاهش مي‏دهد و B لزوماً نمي‏تواند مطمئن باشد که توانمندي‏هاي A تدافعي است. امنيت امري رقابت‏آميز و قاعده‏بازي حاصل جمع‏صفر است[19].

وايت معتقد است اگر آنارشي به معناي بي‏نظمي‏کامل[7] باشد توصيف صحيحي از روابط بين‏الملل نيست[20]. وايت در جايي ديگر در تعريف آنارشي مي‏گويد؛ «تعداد دولت‏هاي حاکم مستقل که هيچ مافوق سياسي را نپذيرفته‏اند و نهايتاً روابط‏شان با جنگ تنظيم مي‏شود[21].

در اين سنت، تحليل سياست بين‏الملل بر اساس نمودها صورت گرفته و توجهي به بودها و حقايق هستي نشده است و ثبات و آرامش ناشي از توازن قوا در نظام بين‏الملل عين بي‏ثباتي است زيرا در سرشت سنت نظام بين‏الملل جايي براي عدالت و برابري وجود ندارد. همچنين سنت نظام بين‏الملل، صرفاً يک جنبه از ماهيت سرشت‏انساني مورد توجه قرار گرفته و از جنبه انساني آن و تمايل به همکاري و تعاون غفلت شده است[22]، بنابراين مشخص مي‏شود که اين سنت در مطالعه روابط بين‏الملل دچار تقليل‏گرايي به عوامل مادي مي‏باشد و داراي بار ارتباطي اندکي در تحليل روابط بين‏الملل مي‏باشد.

ب: جامعه جهاني

سنت جامعه جهاني يا سنت‏کانتي و انقلابي‏گري به آن جوانبي از سياست بين‏الملل تاکيد دارد که بيشتر رنگ اخلاقي دارد تا قانوني يا واقعي و اهدافش بيشتر جهاني است تا حقوقي و عيني. پيروان اين رويکرد را مي‏توان افرادي مذهبي، آزادساز و برانداز تعريف کرد. از نظر وايت، انقلاب‏گرايان را به طور دقيق مي‏توان به عنوان کساني تعريف کرد که اعتقاد بسيار شديدي به اتحاد اخلاقي جامعه دول يا جامعه بين‏المللي دارند[23]. در اين سنت، افراد، سازمان‏هاي غير‏حکومتي و در نهايت کل موجودات عالم را به عنوان يک کانون هويت و نظام اجتماعي جهاني در مرکز روابط بين‏الملل قرار مي‏دهد.

دراين سنت‏ برخلاف سنت هابزي، در حوزه روابط بين‏الملل واجبات اخلاقي[8] وجود دارد که عمل دولت‏ها را محدود مي‏کند اما اين واجبات، بيشتر به اندازه نظام دولت‏ها و جايگزين کردن آن با جامعه جهان‏وطن امر مي‏کند تا به همزيستي ميان دولت‏ها. در سنت کانتي، اجتماع بشريت صرفاً واقعيت محوري سياست بين‏الملل نيست بلکه بالاترين هدف اخلاقي است. اگر وجود اين اخلاق مستلزم ناديده گرفتن قواعد حافظ همزيستي و تعاملات ميان دولت‏هاست، بايد اين قواعد ناديده گرفته شوند.

 بول و وايت علي‏رغم تمايلات عدالت‏طلبانه‏اي که آن‏ها را به سمت اين سنت ‏مکتب انگليسي مي‏کشاند، همواره مراقب بودند که در ورطه انقلابي‏گري سقوط نکنند. بول معتقد بود جامعه جهان‏وطن صرفاً به عنوان يک آرمان وجود دارد و اگر به خود اجازه دهيم که تحت عنوان يک چارچوب اجتماعي و سياسي موجود به آن بپردازيم به استقبال خطر بزرگي مي‏رويم[24].

انسان

  رويکرد جهان‏وطني نسبت به انسان در مقابل رويکرد هابزي قرار مي‏گيرد. هر چه سنت هابزي نسبت به ذات انسان بدبين بوده و از شرارت ذاتي انسان مي‏گويند، در مقابل کانتي‏ها نسبت به ذات انسان خوش بين هستند. با توجه به اين‏که کانتي‏ها سطح تحليل خود را افراد انساني قرار مي‏دهند، نوع رويکرد آن‏ها نسبت به انسان از اهميت مضاعف برخوردار است و مي‏توان گفت انقلاب‏گرايان نسبت به ذات انسان خوش بين و کمال‏گرا مي‏باشند. از نظر کانت، تنها يک راهکار عاقلانه وجود دارد براي آن که کشورها بتوانند در روابط خويش با يکديگر از شرايط بي‏قانوني، که چيزي جز جنگ در پي ندارد، خارج شوند. راهکار مزبور آن است که آن‏ها همانند افراد انساني، از آزادي بدوي (بي‏قانون) خويش صرف‏نظر کنند و خود را با قوانين اجباري براي همگان وفق دهند و در نتيجه جامعه‏اي بين‏المللي را تشکيل دهند که همواره در حال رشد است و در نهايت همه ملل دنيا را در بر خواهد گرفت[25].

دولت

از آ‏ن‏جا که تمرکز انقلاب‏گرايان عمدتاً بر افراد انساني است، اهميت دولت در اين رويکرد کم رنگ مي‏باشد و نوع خاصي از دولت را مورد توجه قرار مي‏دهد که تمام بشريت را در بر مي‏گيرد و آن را دولت‏جهاني[9] يا ابر‏دولت[10] مي‏نامند. پيروان اين سنت بر روابط فراملي، يعني تعاملات، ائتلاف‏ها و مبادلات در وراي مرزهاي دولت‏ها که ارکان سياست‏گذاري خارجي اصلي حکومت‏ها کنترلي بر آن نمي‏توانند داشته باشند، اعتقاد دارند و خواهان يک قانون اساسي جمهوري‏خواهانه مي‏باشند تا انسان‏ها در پناه آن و به دور از دولت‏هاي قدرت‏طلب، با صلح و آرامش به حيات خود ادامه دهند. مکتب انگليسي همانند سنت کانتي بر تعاملات بين‏المللي تأکيد دارد و انسان را معيار تشکيل دولت‏ها مي‏داند اما با اين عقيده که با ايجاد يک سازمان بين‏المللي و با وضع يک قانون اساسي جمهوري‏خواهانه مي‏توان به صلح ابدي رسيد موافق نيستند و ضمن قبول دولت‏ها به عنوان بازيگران اصلي عرصه روابط بين‏الملل، اعتقاد دارند که اين دولت‏ها مي‏باشند که از طريق وضع قواعد، هنجارها، نهادها و تبعيت از اين عوامل، سبب صلح مي‏شوند.

سیاست بین‏الملل

با وجود این‏که اعتقاد به سیاست بین‏الملل ناشی از تمرکز بر واحد دولت است، اما در سنت جهان‏وطنی که تمرکز عمده بر افراد انسانی است وضع به گونه‏ای دیگر می‏باشد. بول معتقد است کانتی‏ها، این عقیده سنت هابزی که سیاست بین‏الملل درباره منازعه میان دولت‏هاست را رد می‏کنند. از نظر کانتی‏ها، این مساله که سیاست بین‏الملل درباره روابط بین دولت‏هاست صرفاً سطحی و گذرا می‏باشد و سیاست بین‏الملل در سطحی عمیق‏تر، درباره روابط میان موجودات انسانی است که دولت‏ها از آن تشکیل می‏شوند. واقعیت نهانی، اجتماع بشریت است که به طور بالقوه وجود دارد و مقدر است که نظام دولت‏ها را به بوته فراموشی سپرد. از نظر انقلاب‏گرایان، شکل‏گیری اجتماع جهانی سبب می‏شود که منافع مشترک جهانی و آگاهی کلان از یک هویت مشترک شکل گیرد. آن‏چه برای شکل‏گیری این جهان لازم است علاوه بر وابستگی متقابل و شکل‏گیری جهان واحد، انگیزش اخلاقی است که حس و منافع مشترک را می‏آفریند[26].

کانتی‏ها به اخلاق بین‏الملل متوسل می‏شوند اما آن‏چه آن‏ها از این مفهوم درک می‏کردند، قواعد مورد نیاز دولت‏ها برای رفتار به عنوان اعضای خود جامعه دولت‏ها نبود بلکه ضرورت‏های انقلابی بود که تمامی ‏انسان‏ها برای تلاش جهت برتری نیاز داشتند. در سنت کانتی، جهان بین برگزیدگان، که به تصور اجتماع بشریت یا مدینه‏ کبیر وفادار بودند و بدعت‏گزارانی که بر سر راهش بودند تقسیم می‏شد. مکتب انگلیسی این برداشت سنت کانتی از سیاست بین‏الملل را در مجموع می‏پذیرد و سیاست بین‏الملل را عرصه‏ای می‏داند که در آن دولت‏ها از طریق هنجارها و قواعد و به نمایندگی از طرف انسان‏ها با یک ‏دیگر در تعامل هستند. این مکتب برخلاف سنت کانتی، بر منافعی که دولت‏ها در پی رسیدن به آن هستند نیز توجه دارد و اعمال و رفتار دولت‏ها را در چارچوب رسیدن به این منافع تفسیر می‏کند و قواعد و هنجارهای موجود در سیاست بین‏الملل را راهی برای رسیدن به این منافع می‏داند.

آنارشي

از نظر پيروان سنت کانتي، ‏آنارشي امري ناخوشايند است که بايد از بين برود و با از ميان رفتن آنارشي، و ايجاد سازوکارهاي حکومتي يا شبه حکومتي در سطح جهاني است که مي‏توان به نظم دست پيدا کرد. کانتي‏ها از يک سو مانند ‏هابزي‏ها اعتقاد دارند ميان نظم داخلي و بين‏المللي تفاوت عمده‏اي وجود دارد اما از سوي ديگر، با برداشت از سرشت بشر و باور به عقلانيت او و تأکيد بر نقش کارگزاري انساني، معتقدند مي‏توان به تغييري مثبت در روابط بين‏الملل دست يافت[27]. اين تغيير مي‏تواند به شکل ايجاد سازمان‏هاي بين‏المللي در جهت ايجاد صلح دائمي ‏مورد نظر کانت يا تشکيل يک دولت فدرال جهاني باشد[28]. اين فرض سنت کانتي در مجموع مورد قبول مکتب انگليسي مي‏باشد به گونه‏اي که آنارشي را مذموم مي‏داند و همانند اين سنت، در پي از ميان برداشتن آنارشي از طريق وضع قواعد و هنجارهاي مورد قبول دولت‏ها مي‏باشد.

ج: سنت گروسيوسي يا سنت جامعه ‏بين‏المللي

در خصوص چگونگي شکل‏گيري جامعه بين‏المللي، از سوي متقدمين فکري اين سنت ديدگاه‏هايي ارائه شده که با هم همپوشاني ندارند. وايت دو عامل را در رشد جامعه بين‏الملل موثر مي‏دانست، الف) تجارت؛ ب) زبان و فرهنگ مشترک[29]. از نظر وايت، در درون جامعه بين‏الملل نوعي يکپارچگي فرهنگي وجود دارد و هر چه اين يکپارچگي فرهنگي بيشتر باشد تمايز درون و بيرون جامعه شديدتر مي‏شود. بدين ترتيب آن‏هايي که در بيرون جامعه قرار مي‏گيرند بربر بوده و جنگ مقدس، تعريف کننده رابطه آن‏ها با هم بود. وي چند ويژگي را براي جامعه بين‏المللي بر مي‏شمرد؛

  1. جامعه‏اي منحصر به فرد است که از جوامع ديگر تشکيل مي‏شود؛ جوامع سازمان‏يافته و کامل‏تري که ما آن را دولت مي‏ناميم، دولت‏ها نخستين و نزديکترين اعضايش هستند هرچند به عبارتي اعضاي آن را انسان‏ها مي‏ناميم؛
  2. اعضايش هميشه کم هستند در حالي که تعداد اعضاي هر يک از جوامع ملي ميليوني است تعداد افراد اعضاي جامعه بين‏المللي از دويست عدد فراتر نرفته است؛
  3. اعضاي جامعه بين‏المللي ناهمگن تر از افراد مي‏باشند و اين ناهمگني به دليل کم بودن آن‏هاست. نابرابري گسترده‏اي از نظر سرزميني، وضعيت و منابع ژئوپولتيک، جمعيت، آرمان‏هاي فرهنگي و ترتيبات اجتماعي بين آن‏ها وجود دارد؛
  4. اعضاي جامعه بين‏المللي به طورکلي فنا ناپذير[11] هستند. دولت‏ها در واقع از يک دوره تا دوره ديگر از بين مي‏روند و نابود مي‏شوند اما عمدتاً بسيار بيشتر از طول زندگي بشر عمر مي‏کنند[30].

بول و واتسون جامعه بين‏الملل را به شرح زير تعريف مي‏نمايند؛

«ما جامعه بين المللي را گروهي از دولت‏ها ( يا به طور کلي‏تر، گروهي از اجتماعات سياسي مستقل) مي‏دانيم که صرفاً يک نظام( بدين معني که رفتار هر يک عامل ضروري در محاسبات و رفتار ديگران است)تشکيل نمي‏دهند بلکه با گفتگو و رضايت، نهادها و قواعد مشترکي براي هدايت روابط‏شان ايجاد کرده‏اند و نفع مشترک‏شان را در حفظ اين ترتيبات مي‏دانند»[31].

جکسون ضمن پذيرش نظر بول و واتسون از جامعه بين‏المللي، بر اين اعتقاد مي‏باشد که؛

«جامعه بين‏المللي بايد به عنوان پيوستاري از روابط اجتماعي نگريسته شود که در يک طرف آن ارتباط و تماس انساني صرفاً آگاهانه و بسيار محدود و متناوب و در سمت ديگر، تبادل نظر و تعامل شديد و مداوم در چارچوب نهادي دقيق قرار دارد»[32].

جکسون معتقد است جامعه بين‏المللي مانند هر جامعه‏اي ديگر از اعضايي تشکيل شده اما اين اعضا از يک مقوله بسيار خاص يعني دولت‏هاي حاکم تشکيل شده‏اند. اين دولت‏ها بر خلاف سنت هابزي، نه تنها با احتياط و مصلحت بلکه با قوانين و اخلاقيات نيز محدود مي‏شود و برخلاف رويکرد جهان‏گرايان، دستور اين واجبات، براندازي نظام دولت‏ها و جايگزيني آن با اجتماع جهاني بشريت نيست بلکه بيشتر مستلزم همزيستي و همکاري در جامعه دولت‏هاست[33].

در زير به برخي از مهمترين مفاهيم بنيادي در سنت جامعه بين‏المللي که مورد قبول مکتب انگليسي نيز مي‏باشند پرداخته مي‏شود؛

انسان

از نظر اين سنت، انسان‏ها نه برخلاف سنت ‏هابزي شرور هستند و نه برخلاف سنت کانتي موجودي اخلاقي، بلکه اين‏جامعه و هنجارهاي موجود درآن مي‏باشندکه به افراد شخصيت مي‏بخشند. اگر فردي در جامعه‏اي با ارزش‏هاي انساني زندگي کند، موجودي انساني و با ارزش‏هاي اخلاقي مي‏شود و اگر در جامعه‏اي فاقد ارزش‏هاي انساني زندگي کند به موجودي بد‏ سرشت و قدرت‏طلب تبديل مي‏گردد. بنابراين، اين سنت ‏به ذات انسان نه خوش‏بين است و نه بدبين بلکه در پارادوکسي به سر مي‏برد که تجربه انسان را از ذات خود مستقيم در مرکز نظريشان در اين باره قرار مي‏دهد. در نتيجه آن‏ها ذات انساني را به عنوان کنش توصيف کرده و اعتقاد دارند که بايد آن را با پارادوکس تعريف کرد.

جکسون در اين رابطه اعتقاد دارد:

«روابط بين‏المللي کاملاً حوزه روابط انساني است، نه بيشتر و نه کمتر. جهان سياست يک جهان طبيعي نيست بلکه جهاني است که مردم آن را ايجاد کرده و در آن سکونت گزيده‏اند. دولت‏ها همانند خانه‏ها سازه‏هاي انساني[12] هستند. هر چيزي در روابط بين‏المللي در هر جايي و هر زماني متأثر و متشکل از عمل انساني است»[34].

اين نوع تفسير از انسان و پذيرش هم ‏زمان سرشت نيک و بد وي، و همچنين نقشي را که ساختار جامعه به عنوان حامل هنجارها و معاني براي انسان رقم مي‏زند سبب شده است که نگرش سنت جامعه بين‏الملل نسبت به انسان، از تقليل‏گرايي سنت‏هاي نظام بين‏الملل و کانتي دور مانده و در اين زمينه، اين سنت داراي بار ارتباطي بيشتر در تحليل سياست بين‏الملل مي‏باشد.

دولت

از نظر سنت جامعه بين‏الملل، هر نوع موجوديتي که از روابط خانوادگي فراتر رود، مبتني بر سرزمين باشد و به لحاظ سياسي متمرکز شود و خود را اداره نمايد و قادر باشد ساختار خودي - بيگانه را ايجاد کند دولت نام دارد. اين سنت اعتقاد دارد، هنجارهاي بين‏المللي به انواع خاصي از بازيگران قدرت مي‏بخشد و در واقع کنش‏گران در جامعه‏بين‏المللي توسط هنجارها و قواعد شکل مي‏يابند. با وجود تمرکز بول بر نظم بين‏المللي و البته با افزودن برخي ديدگاه‏هاي جهان‏گرايي راجع به نقش بازيگران غيردولتي، مي‏توان اين استدلال بول که ارائه‏کنندگان نظم جهاني صرفاً دولت‏ها نيستند، بلکه مجموعه سازمان‏هاي بين حکومتي و سازمان‏هاي غير حکومتي بين‏المللي مي‏باشندکه اداره جهان را برعهده دارند را مورد حمايت قرار داد. از اين منظر، صليب‏سرخ، عفو بين‏الملل، سازمان بهداشت جهاني، سازمان تجارت جهاني و آژانس بين‏المللي انرژي اتمي به همان اندازه نظم مي‏آفرينند که دولت‏ها. دولت‏ها مظهر نظم بين‏المللي نيستند بلکه سازمان‏هاي بين‏المللي حکومتي و غير حکومتي و ساختار نظام‏بين‏الملل‏ عامل اصلي در شکل دادن به روابط‏بين‏الملل به حساب مي‏آيد.

وينسنت معتقد است که هم شرکت‏هاي ماوراي ملي آن چنان با حقوق و وظايف حقوق بين‏المللي گره خورده‏اند که مي‏توانند دعاوي حقوقي مطرح کنند و عليه‏شان دعاوي حقوقي مطرح شود، لذا ناگزير بايد جايگاهي به عنوان تابعان واقعي حقوق بين‏الملل‏ به آن‏ها داد. سازمان‏هاي غير حکومتي بين‏المللي، وضعيت‏شان مبهم تر است، اما حتي با آن که اغلب آن‏ها تابع حقوق بين‏المللي بودنشان انکار شده است باز هم شأني معادل سازمان‏هاي بين‏ حکومتي دارند[35].

براي پيروان اين سنت، مفهوم دولت متشکل از دو نهاد حاکميت و دولت است که دولت حاکم[13] ناميده مي‏شود. برخي حاکميت و برخي دولت را اصل مي‏دانند. مايال معتقد است که امروزه به نظر مي‏رسد حاکميت يک مفهوم مهجور[14] است با اين همه، تامين نظم رسمي ‏جامعه ‏بين‏المللي به طور عمده با تجمع دولت‏هاي حاکم تداوم مي‏يابد[36]. جکسون ضمن تاکيد بر اصل حاکميت اظهار مي‏دارد:

«انگليسي‏ها از حاکميت استفاده کردند تا خودشان را از جهان کاتوليک قرون وسطايي جدا کنند. سپس آن را به کار بردند تا يک امپراتوري جهان گستر بسازند. سپس از آن استفاده کردند تا استعمار زدايي کنند و بدين وسيله انبوهي از دولت‏هاي جديد در آسيا، آفريقا و جاهاي ديگر ايجاد مي‏کنند. سپس از آن براي ورود به اتحاديه اروپا استفاده کردند. در کنار اين، حاکميت کاربردهاي ديگري نيز دارد»[37].

سياست بين‏الملل

سیاست بین‏الملل در این سنت‏، عرصه تعاملات اجتماعی دولت‏هایی است که محدود به قواعد مشترک می‏باشند. بازیگر اصلی در این عرصه دولت است اما افراد انسانی نیز فعال هستند. آن‏ها به این سوال محوری روابط بین‏الملل که ماهیت جامعه بین‏الملل چیست این‏گونه پاسخ می‏دهند که دولت‏ها هرچند دنبال مافوق[15] مشترک نیستند اما جامعه تشکیل می‏دهند. جامعه‏ای که تخیلی نیست و اثراتش در نهادهایی همچون دیپلماسی، حقوق بین‏الملل، موازنه قدرت و کنسرت قدرت‏های بزرگ قابل مشاهده است. دولت‏ها در برخوردهایشان با همدیگر محدودیت‏های اخلاقی و حقوقی فارغ نبودند؛ رهنمود گروسیوسی‏ها این بود که دولت‏ها با قواعد این جامعه بین‏المللی که خودشان به وجود آورده و در تداوم آن نقش داشته‏اند محدود می‏شوند. پیروان این سنت بر نقش نهادها، قواعد، هنجارها در سیاست بین‏الملل تأکید دارند و این عوامل را علت صلح و ثبات، کاهش تعارضات و افزایش همکاری‏ها می‏دانند. آنان اعتقاد دارند که دولت‏ها به رغم توانایی شکستن قواعد و هنجارها، اغلب موارد آن را نمی‏شکنند و خود را ملزم به احترام به آن می‏دانند که این امر ناشی از منافعی است که از این طریق به دست می‏آورند. یعنی منافعی که امکان انتخاب برای کنش‏گران در مورد آن‏ها وجود ندارد، زیرا پیگیری هرگونه منافعی منوط به دنبال کردن این منافع اولیه است، یعنی منافی که به صورت عضویت در جامعه جهانی باید به دنبال آن‏ها باشند[38]. برداشت سنت جامعه بین‏الملل از سیاست بین‏الملل همانند برداشت مکتب انگلیسی می‏باشد و همزمان بر عوامل سخت افزاری و نرم‏افزاری تأکید می‏نماید و از این طریق در عرصه سیاست بین‏الملل از تقلیل‏گرایی پرهیز می‏کند.

آنارشي بين‏‏المللي

برداشت سنت جامعه بين‏المل از آنارشي در ميانه برداشت واقع‏گرايان و نئوواقع‏گرايان از يک طرف و برداشت کانتي‏ها و آرمان‏گرايان از سوي ديگر قرار دارد. واقع‏گرايان معتقدند، رفتار کنش‏گران افزايش قدرت براي تضمين بقاست و از ديد آرمان‏گرايان رفتار کنش‏گران افزايش يادگيري اجتماعي از طريق نهادها يا انگاره‏ها است، عامل تعديل رفتار از ديد واقع‏گرايان خودياري، و از نظر آرمان‏گرايان وجود اجتماعي جهاني و منطق آنارشي براي‏ هابزي‏ها خودياري و تعارض‏آميز و براي کانتي‏ها اجتماع جهاني توأم با همکاري است. به بيان ديگر، از نظر واقع‏گرايان نسبت به ليبرال‏ها، آنارشي محدوديت‏هاي شديدتري را بر کنش‏گران تحميل مي‏کند و در نتيجه همکاري دشوارتر است[39]. نظم بين‏المللي مساله اصلي سنت جامعه بين‏المللي است و بنيان اين مساله اين فرض مي‏باشد که نظم، پيش شرط بنيادي وجود اجتماع است[40]. اين سنت به نظم در شرايط آنارشي توجه دارد. از نظر بول، نظم عبارت است از وجود رابطه‏اي که از درجه‏اي از الگومندي برخوردار است، يعني روابط اجزاء تصادفي نيست بلکه اصول مشخصي دارد. زماني نظم در برابر بي نظمي قرار مي‏گيرد، متضمن اين معناست که بايد بتوان مجموعه‏اي از ارزش‏ها و اهداف را نيز درآن پيش برد. بنابراين نظم امري اجتماعي است و در حيات اجتماعي اهداف اوليه‏اي وجود دارند که نظم بايد بتواند آن‏ها راکم و بيش تأمين کند مانند؛ حفظ حيات اعضاء، تضمين وفادري به عهد و حفظ مالکيت. خردگرايان آنارشي را فقدان مافوق سياسي مي‏دانند، از نظر آن‏ها اگر جامعه داخلي جامعه است، نظام بين‏الملل نيز جامعه است زيرا اهداف اوليه خاص خود را که عبارتند از حفظ خود جامعه مرکب از دولت‏ها، حفظ حاکميت اعضا و حفظ صلح دنبال مي‏کند[41].

پيروان سنت جامعه‏ بين‏الملل، همانند سنت هابزي اين فرض را که نظام بين‏الملل عرصه آنارشي است و دولت‏ها کنش‏گران اصلي در روابط بين‏الملل هستند را مي‏پذيرند اما برخلاف سنت هابزي اعتقاد دارند آنارشي به معناي وضعيت جنگ همه عليه همه نيست بلکه آنارشي به معناي فقدان حکومت است و نه فقدان نظم و در اين محيط، امکان همکاري در ميان کنش‏گران وجود دارد. بنابراين اين سنت با پذيرش آنارشي همانند پيروان سنت هابزي، و امکان حذف و يا مديريت آن همانند سنت کانتي، تا حد زيادي از تقليل‏گرايي دوري کرده و در ميان نظريه‏هاي روابط بين‏الملل امکان همکاري و همگرايي بيشتري را در عرصه روابط بين‏الملل فراهم نموده و داراي بار ارتباطي بيشتري مي‏باشد.

نتيجه‏ گيري:

  با اين اوصاف مي‏توان گفت که مکتب انگليسي به عنوان يک تئوري در عرصه بين‏الملل شکل گرفته است که پايه‏ها و زمينه‏هاي شکل‏گيري آن از سه سنت هابزي، کانتي و لاکي سرچشمه مي‏گيرد. توجه مکتب انگليسي به هنجارها، قواعد، عناصر فرهنگي به سنت جامعه جهاني نزديک مي‏شود. آن‏چه در مکتب انگليسي جلب توجه مي‏کند تاکيد بر جامعه بين‏المللي است، به گونه‏اي که جامعه بين‏المللي را مترادف با مکتب انگليسي مي‏دانند. مکتب انگليسي با طرح مفهوم جامعه بين‏المللي بسياري از خصوصياتي را که به جامعه جهاني نسبت داده مي‏شود در پيوند با اجتماعات بر اساس حاکميت قانون در قالب جامعه بين‏الملل ارائه مي‏دهند.

سنت‏هاي مزبور داراي مباني هستي‏شناسي، معرفت‏شناسي و روش‏شناسي متفاوت هستند. در حالي که سنت ‏نظام بين‏الملل داراي هستي‏شناسي دولت محور، معرفت‏شناسي پوزيتيويستي و روش‏شناسي ماترياليستي است، سنت ‏جامعه جهاني داراي هستي‏شناسي فردمحور، معرفت‏شناسي پلوراليستي و ليبراليستي و روش‏شناسي انتقادي مي‏باشد. سنت ‏جامعه بين‏الملل نيز داراي هستي‏شناسي دولت محور، معرفت‏شناسي سازه‏انگارانه و روش‏شناسي هرمونتيک و تفسيري مي‏باشد. اين مکتب به طور همزمان داراي هستي‏شناسي ماده و معنا محور مي‏باشد و از اين بعد، همزمان بر اصول سنت‏هاي کانتي و هابزي تأکيد دارد. از نظر مباني معرفت‏شناسي نيز موضع ميانه‏اي دارد به طوري که نوع معرفت‏شناسي آن را سازه‏انگارانه که ترکيبي از معرفت‏شناسي اثبات‏گرايي و غيراثبات‏گرايي است توجه دارد. مباني روش‏شناسي آن در حد واسط علم‏گرايان و سنت‏گرايان قرار دارد. با اين وجود مشاهده مي‏شود سنت‏جامعه بين‏المللي از نظر مباني فرانظري داراي شباهت بسياري به مکتب انگليسي مي‏باشد و از اين‏رو، در نظريه‏هاي روابط بين‏الملل، سنت جامعه بين‏المللي معادل مکتب انگليسي به کار مي‏رود.

مهمترين انتقادي که بر اين سنت وارد مي‏شود عمدتاً از سوي نظريه‏هاي ليبراليستي و واقع‏گرايي مي‏باشد. از نظر واقع‏گرايان و ليبراليست‏ها، تلاش اين سنت براي تفسير روابط بين‏الملل با کمک گرفتن از گزاره‏ها و مفاهيم مورد توجه آن‏ها و  همچنين ناسازگاري موجود در اين گزاره‏ها و اين‏که از طريق اين روش،‏ سنت جامعه بين‏المللي داراي نوعي پارادوکس مي‏باشد و اين امر مانع از اين مي‏شود که اين مکتب به عنوان يک تئوري منسجم در نظريه‏هاي مطرح شود از مهمترين انتقاداتي است که نسبت به اين تئوري وارد مي‏کنند. انتقاد ديگري که نسبت به اين سنت وارد مي‏شود کم توجهي به بازيگران غير‏دولتي مي‏باشد و اين امر موجب مي‏شود اين سنت نتواند تصوير مناسبي از هنجارهاي مشترک و پذيرفته شده بين‏المللي ارائه نمايد. انتقاد ديگر به اين سنت، کم توجهي آن به نقش عوامل اقتصادي است در حالي که سازمان‏هاي بين‏المللي اقتصادي و همچنين متغيرهاي اقتصادي موجود در سياست‏ بين‏الملل نقش مهمي در شکل‏گيري هنجارهاي بين‏المللي را بر عهده دارند و يکي از عوامل بسيار موثر در شکل‏گيري رفتارهاي بين‏المللي دولت‏ها محسوب مي‏گردند.

پی ‏نوشت‏ها

1- قوام، عبدالعلی، روابط بین‏الملل نظریه‏ها و رویکردها، تهران : سمت،1384، ص 174.

2- Dunne, T, Inventing International Society, London: Palgrave, 1998, p 7.

3- Jackson, Robert, “Pluralism in International Political Theory”. Review of International Studies, 1992, Vol. 18, P 27.

4- Waltz, K, Theory of International Politics, New York: Random House, 1979, p79.

5- Bull, Hedley, the Anarchical Society: a Study of Order in World Politics, London: Macmillan, 1977, p 25.

6- Jackson, Robert, Quasi-State: Sovereignty, International Relations and Third World, New York: Cambridge University Press. 2002, p116.

7- Buzan, Barry, “From International System to International Society: Structural Realism and Regime Theory Meet the English School”. International Organization, 1993, Vol. 74, No. 3. P 331.

8- Wight, Martin, International Theory: The Traditions, New York: Holmes and Meier, 1992, p 116.

9- Griffiths, Martin, Fifty Key Thinkers in International Relations, London: Rutledge, 1999, p 116.

10- هابز، توماس،‏ لویاتان، ترجمه حسین بشیریه،‏ تهران: نشر نی،  1380، ص 8-157.

11- ماکیاولی، نیکولو،‏ گفتارها، ترجمه محمد حسن لطفی،‏ تهران: انتشارات خوارزمی، 1377، ص46.

12- Wight, Martin, Ibid, P 25,

13- مشیرزاده، حمیرا،‏ تحول در نظریه‏ای روابط بین‏الملل، تهران: سمت،  1384،صص 100-96.

14- هابز، همان، ص 192.

15- Skinner, Quentin, Vision of Politics, Hobson and Civil Science, Vol. 3. Cambridge: Cambridge University Press, 2002, p 13.

16-کسلز، آلن، ایدئولوژی و روابط بین‏الملل در دنیای مدرن، ترجمه محمد عبدالله زاده، تهران: دفتر پژوهش‏های فرهنگی، 1380، صص 37- 35.

17- Wight, Ibid, p 2-30.

18- مشیرزاده، همان، 154.

19- ونت، الکساندر،‏ نظریه‏های اجتماعی سیاست بین‏الملل، ترجمه حمیرا مشیر زاده،‏ تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‏المللی،1386، ص 386.

20- Wight, Martin, Power Politics. New York: Pelican Books, 1979, p 105.

21- Wight, Martin,1992, Ibid, p 7.

22-Burchill, Scott, and Andrew Linklater, Theories of International Relations, New York: Martins Press 1996, pp 83- 98.

23- Wight, Martin,1992, Ibid, p 8.

24-Jackson, Robert, From Anarchy to Cosmo polis: Classical and Modern Thought on International Relations, New York: Palgrave Macmillan, 2005, p 124.

25- کانت، ايمانوئل، بنياد مابعد الطبيعه اخلاق، ترجمه حميد عنايت و علي قيصري، تهران: نشرخوارزمي،1369، ص 87.

26-Brown, C, International Relations Theory: New Normative Approaches, New York: Columbia University Press, 1992, p 88.

27- Stean, J. and Pettiford. L, International Relations: Perspectives and Themes. London: Longman, 2001, pp 91-94.

28- قوام، همان، ص 64.

29-Linklater, Andrew, Theories of International Relations, London: Macmillan and New York Press1996, p 96.

30-Wight, Martin, Ibid, pp 106-107.

31-Bull, Hedley and Watson, Adam, the Expansion of International of International Society, Oxford: Oxford University Press, 1984, p 1.

32-Jackson, Robert, the Global Covenant, New York: Oxford University Press, 2000, p 114.

33- Bull, Hedley, 1977, Ibid, p 27.

34- Jackson, Robert, Ibid, 2002, p 2.

35- Noortmann, math, Non- State Actor in International Law, Alders hot: Ash gate. 2001, pp .59 - 76

36-Mayal, James, World Politics: Progress and Its Limits. Cambridge: Polity Press, 2002, p 39.

37- Jackson, Robert, Ibid, 2005, pp 73-77.

38- Hasenclever, A., Mayer, p. and Rittberger, W, Theories of International Regimes, Cambridge: Cambridge University, 1997, pp 169- 71.

39-Baldwin, D, Neo realism and Neo liberalism: The Contemporary Debate New York: Colombia University Press, 1993, p 5.

40-Devetak, Richard, “Violence, Order, and Terror”, In Bellamy, (ed.), Theories if International Relations, Basingstoke: Palgrave Macmillan, 2005, p 235.

40- مشیرزاده، حمیرا،‏ « احیای مکتب انگلیسی در روابط بین‏الملل»، فصلنامه سیاست‏خارجی،‏ شماره 3، 1383، ص 586.

 

[1]. Prudence       

[2]. Expediency

[3]. Perpetual Realm

[4]. Hierarchy       

[5]. Fools

[6]. Rogues

[7]. Complete Disorder

[8]. Moral Imperatives

[9]. World-State

[10]. Super -State

[11]. Immortals

[12] -Human Construct        

1-Sovereign State

2-Beleagveled Concept

[15]. Superior

#مکتب_انگلیسی          #نظریه    #تئوری       #روابط_بین_الملل

  • اشتراک گذاری
  • دسته بندی :اندیشه و نظریه های سیاسی
  • 21 تیر 1397
  • نویسنده:روح الله زمانيان
  • 3
  • 0

ارسال دیدگاه

CAPTCHA