May 20, 2019

جنگ نامتقارن و ضعف قدرت های بزرگ در جنگ های کوچک

Download PDF

حسین اژدر

مقدمه
اندیشکده روابط بین الملل: نیروهای چریکی اگر شکست نخورند، پیروز میشوند. ارتش متعارف و سنتی اگر پیروز نشود، شکست خورده است.” (Kissinger، 1969، p.214)

باید توجه داشت که جنگهای متقارن، جنگهای کاملی اند که طرفین نبرد برای بقا، تلاشی قابل توجه از خود نشان میدهند که بارزترین نمونه های آن جنگهای جهانی اول و دوم است.
جنگ نامتقارن، جنگی است که برای گروههای بومی، جنگ کامل و تمام عیار محسوب میشود، ولی برای قدرتهای بزرگ، ماهیتی محدود دارد. این بدان علت است که شورشیان هیچ تهدید مستقیمی را بر بقای قدرت بزرگ ایجاد نمیکنند. علاوه بر این، در موقعیت غیرمتقارن، تحرّک نظامی کامل برای یک قدرت بزرگ نه تنها از لحاظ سیاسی عاقلانه نیست، بلکه از دید نظامی نیز ضروری جلوه نمیکند.

قدرتهای بزرگ با توجه به نابرابری بسیار زیاد در توانمندیهای نظامی و اعتماد به برتری قدرت نظامی، تنها انتظار پیروزی را دارند. با این حال، چون هدف طرف ضعیفتر با وجود در اختیار داشتن ابزارهای محدود، خارج ساختن و طرد کردن قدرت برتر و مهاجم است، در نتیجه گزینه های پیشروی آن، پیروزی یا مرگ است.

نامتشابه درگیر شدن و نامتقارن گرایی از جانب قدرت های کوچک و منطقه ای سبب شده تا قدرت های بزرگ ضمن سردرگمی و سرگشتگی در جنگ های نوین با کشور های ضعیف تر همچنان خود را آسیب پذیر احساس کرده و کشور های کوچک جنگیدن به روش نامتقارن و نامتشأبه را برای خود به عنوان راه حل نهایی در نظر داشته باشند.
با بررسی عملکرد ناموفق قدرتهای بزرگ صنعتی و نظامی دنیا در جنگهای کوچک این امر به شدت قابل مشاهده و پیگیری است.
باید توجه داشت که جنگهایی با ماهیت محدود و حتی شهری که عموماً برای مقابله با شورش و قیامهای شهری و چریکی و نیز برای بیرون راندن دشمن اشغالگر از منطقه خاصی صورت میگیرد همانطور هم که قبلا در مجموعه مقالات “پیرامون تهدید” به آنها اشاره کردم در واقع برای یکی حفظ منافع حیاتی است و برای یکی یا تجاوز گری است یا حفظ منافع کوچک.
باید توجه داشت که پیروزی و موفقیت در جنگهای کوچک از طریق تکنیکها و روشهای موفقیت آمیز به کار رفته در جنگهای تمام عیار حاصل نخواهد شد و به عبارت دیگر همانطور هم که به دفعات و در مطالب دیگر اشاره کردم جنگهای کوچک دارای ماهیتی نامتقارن هستند که با ماهیت متقارن دیگر جنگها و به خصوص جنگهای تمام عیار کلاسیک کاملاً متفاوت است.
با مشاهده و بررسی استراتژی های به کار گرفته شده در درگیری های مسلحانه کنونی و نیز بررسی تاکتیک های مورد استفاده در نبردها و نیز اراده طرفهای درگیر در جنگ می توان دریافت اقبال به جنگ به روش نامتقارن و نامتشابه روز به روز بیشتر و بیشتر میشود تا جایی که قدرت های بزرگ هم آن روش را در دستور کار خود قرار داده اند .
باید توجه داشت که گروههای شورشی و بومی به دلیل حفظ منافع حیاتی خود یعنی سرزمین و حتی سهم خواهی های سیاسی در کشورشان جنگهای کوچک را جنگی کامل قلمداد کرده و همین امر موجب اراده بسیار قوی آنان برای نابودی دشمن مهاجم به به پهنه سرزمینی یا منافع سیاسی و اقتصادی و… میشود.
در واقع به دلیل پایین بودن سطح تکنولوژی نظامی در بین این گروها و کشور های کوچک به نسبت کشور های بزرگ صنعتی اقبال آنها به سوی روش های نامتشابه و نامتقارن و گاها نامتقارن را موجب میشود.
همین امر موجب شده که قدرت های بزرگ در مواجهه با جنگ نامتقارن از سوی طرف مقابل واکش های متفاوتی را از خود به نمایش گذارند و متناسب با منافع سازمانی یا کشورشان دست به انتخاب های نامتعارف و حتی گاها نامتعارف زنند.
“من به هیچوجه اجازه نخواهم داد که ارتش آمریکا، سازمانها و تشکیلات، دکترین و شیوههای مرسوم آن، تنها به منظور پیروزی در یک جنگ بد و بیارزش نابود گردند.” (Jenkins، 1970، p.3)

“ساختارهای سازمانی که مشوق ارائه طرحهای مبتکرانه و انجام بازنگریهای دقیق هستند، احتمال انجام نوآوری و ابتکار را پایین میآورند.” (Sapolsky، 2000، pp.35، 38)

نقل قول های فوق، دو فرضیه و انتخاب جدا متفاوت در مورد سازمانهای نظامی قدرتهای بزرگ را در مواجهه با این گونه درگیری ها مسلحانه را به وضوح نشان میدهد.
کشورهایی در سطح ایالات متحده از پارامترهای جنگ بزرگ استفاده میکنند و از آنجا که سازمانها و ساختارهای بزرگ، دارای سلسله مراتبند، به طور افزایشی به نوآوری میپردازند ولی در سطح جنگ های با رویکرد مستقیم.
این بدان معناست که قدرتهای نظامی بزرگ برای درگیری های نظامی عصر کنونی در نوآوری ضعیف عمل کرده و این مسأله به ویژه در حین جنگ و درگیری به شکل غیرمتعارف به شدت به چشم می آید.
با بررسی عملکرد قدرت های بزرگ و حجیم نظامی دنیا می توان پی برد که؛ قدرتهای بزرگ در جنگهای کوچک بد عمل میکنند؛ چرا که آنها قدرتهای بزرگند و قدرت نظامی آنها در جنگ متقارن از صلاحیت و قدرت کافی برخوردار باشد تا از موقعیت آنها به عنوان قدرت بزرگ در برابر دیگر قدرتهای بزرگ محافظت کند.
علاوه بر این، نیروی نظامی آنها باید از سازمانها و سازماندهی های بزرگ تشکیل شده باشد.
همین دو ویژگی یعنی سازمان و سازماندهی بزرگ اگر چه متضمن قدرت بسیار زیاد و توان تخریبی بسیار زیاد و دست نیافتنی برای دیگران است ولی موجبات سنگینی و اصطکاک زیاد در جنگ و در گیری کنونی شده و چابکی را در این چنین درگیری هایی از نیروی نظامی این کشورها صلب میکند.
میتوان دید که این واقعیات قدرت و مهارت بسیار زیادی را درسرتاسر قاره اروپا و یا مناطق صحرایی عراق ایجاد کرده، اما مؤسسات یا فرهنگی که نشان دهنده تمایل به جنگ ضدچریکی باشند را به وجود نمی آورد چرا که ،سربازان و تجهیزات این قدرت ها تمایلی به در گیری با چریک هایی که در مواجه با آنها به روش های نامنظم رو می آورند را ندارند و ترجیح می دهند این وظیفه را به عهده پهبادها یا ماشین ها و ربات های پاکسازی محول کنند.

علاوه بر فرهنگ جنگ بزرگ و تمام عیار که در بین کشورهای قدرتمند جاری است ، تناقضات منطقی دیگری نیز در هنگام مواجهه قدرتهای برتر صنعتی و یا پسا صنعتی با دشمنان ضعیفتر، نیمه فئودال، نیمه مستعمره و یا غیرصنعتی به وجود میآید.
از یک سو، قدرت بزرگ، بنابر ماهیت خود، منابع و فناوری بسیار برتری را به چنین صحنه منازعهای وارد میکند و از سوی دیگر، دشمن به ظاهر ضعیفتر، اراده قویتری را از خود نشان میدهد که این را میتوان از آمادگی آنها برای دادن هزینههای بیشتر و مقاومت در برابر رویدادهای عجیب و غیرقابل پیشبینی دانست.
“پیروزی یا مرگ” تنها یک عبارت نقشبسته بر تابلوی تبلیغاتی نیست، بلکه انتخاب دشواری است که دربرگیرنده جنگهای نامتقارن است.
دشمنی که از لحاظ کمیّت و کیفیت نیروها پایینتر است، با استفاده از ابزارهای محدودی برای رسیدن به یک هدف استراتژیک؛ یعنی استقلال، به جنگ میپردازد. از سوی مقابل، نیرویی که از لحاظ کمیت و کیفیت نیروها دارای برتری قابل توجه است، از ابزارهای وسیعی برای رسیدن به اهداف محدود؛ یعنی حفظ بخشی از تمامیت عرضی استفاده میکند. نیروهای نظامی به ظاهر ضعیفتر غالباً به نیروهای قویتر فائق میآیند؛ چرا که آنها برای بقا میجنگند و از منافع حیاتی خود دفاع میکنند در حالی که در اکثر موارد حتی نظامی گری کشور قدرتمندتر از مشروعیت کافی برخوردار نیست. (Mack، 1983، pp.126-51)

ضعف قدرتهای بزرگ در درگیری های کوچک تر
تاریخ نشان دهنده نمونه های فراوانی از ناکامی های قدرتهای بزرگ در صحنه نبرد جنگهای نامتقارن است:
رومیان در جنگل توتبرگ، انگلیسی ها در انقلاب آمریکا، فرانسوی ها در جنگ شبه جزیره کره و جنگ هند و چین و الجزایر و همچنین امریکایی ها در ویتنام و سومالی و روسها در افغانستان و چچن.
نمونه های اشاره شده در یک سطح نیستند و روشن ساختن این مسأله اهمیت دارد که انقلاب آمریکا، جنگ شبه جزیره کره و جنگ ویتنام نمونه های ناکامی قدرتهای بزرگ از پیروزی در برابر استراتژیهایی میباشند که ترکیبی از شیوههای متقارن و نامتقارن بوده است.

با این حال، در مورد ناکامی قدرتهای بزرگ در جنگهای کوچک باید توجه داشت که :
اولا؛ قدرتهای بزرگ، لزوماً در این جنگها شکست نمیخورند، بلکه در پیروزی ناکام میمانند و در واقع؛ آنها غالباً به پیروزیهای تاکتیکی در میدان نبرد دست پیدا میکنند.
با این حال، در نبود تهدید برای بقا، ناکامی قدرتهای بزرگ در رسیدن سریع و قاطع به اهداف استراتژیک خود، باعث میشود که پشتیبانی و حمایت داخلی را از دست بدهند.
مسئله ی دیگر آن است که؛ قدرتهای ضعیفتر باید از لحاظ استراتژیکی آنقدر دقیق عمل کنند تا بتوانند از مواجهه متقارن با قدرتهای بزرگ در جنگهای متعارف برحذر باشند.

تاریخ همچنین یادآور نمونه هایی است که در آنها، قدرتهای بزرگ پیروزی های قاطعی را در برابر نیروهای ضعیفتر به دست آورده اند که علت آن، ضعف نیروهای کوچکتر در کشاندن جنگ به سوی پارادایم (الگوی) قدرت برتر، بوده است. جنگ “اهرام” (Pyramids) و جنگ “اومدرمن” (Omdurman) نمونه های واضحی از مواجهه ی متقارن نیروهای نظامی ضعیف و ابتدایی با نیروهای نظامی پیشرفته بوده است.
جنگ دوم خلیج فارس، تازه ترین نمونه مواجهه یک قدرت نظامی برتر طبق پارادایم الگوی مطلوب رقیب خود بوده است.
چنین موردی در مورد پیروزی ایتالیایی ها در اتیوپی نیز صدق میکند که در آن “مائو تسه تانگ” (Mao Tse-Tung) دریافت که شکست در زمانی که نیروهای نیمه فئودال به جنگ موضعی و دامنهدار در برابر نیروهای پیشرفته اقدام میکنند، پیامدی غیرقابل اجتناب است.
(See: Churchill، 1992، pp.191-225; Bolger، 1991، p.34; Tse-Tung، 1967، pp.9-20)

عمده ترین دلایل نامتقارن بودن منازعات آینده با ایالات متحده
جنگ نامتقارن و چهار عامل تقویت احتمال درگیری با ایالات متحده امریکا:

“قدرتهای غربی از لحاظ فناوری و قدرت آتش، از پیشرفته ترین نیروهای نظامی در جهان برخوردارند.

“همسان سازی سیاسی و اقتصادی در بین قدرتهای غربی مانع جنگ بین آنها شده و تقویت کننده ی این نظریه است که بین دموکراسی ها به دلیل اشتراک منافع عمیق هرگز جنگی مسلحانه وجدی رخ نخواهد داد.

و اینکه “اکثر دشمنان دارای بینش سیاسی و استراتژیک در دنیای عرب و غیر عرب باید از جنگ خلیج فارس این درس را فراگرفته باشند که هرگز نباید برای درگیری با ایالات متحده و متحدانش از روش های درگیری کلاسیک بهره گیرند.

“ایالات متحده و متحدان اروپایی آن، از فناوری و قدرت آتش خود در برابر نیروهای ضعیفتر کشورهای کمتر توسعه یافته که شیوه های نامتقارن بهره میبرند، استفاده خواهند کرد و در واقع یعنی از ابزاری که داشتن آنها برای کشور های ضعیف تر مقدور نیست بهره خواهند برد.

توسل به قاعده ای به نام عدم تقارن گرایی برای درگیری با ایالات متحده و متحدانش
بنابراین باید توجه داشت با توجه به شرایط فوق ، جنگ نامتقارن به یک قاعده ـ و نه استثنا ـ در این نوع از درگیری ها تبدیل شده و خواهد شد.
جنگ افغانستان، بر ماهیت نامتقارن جنگ با قدرت های بزرگتر صحه گذاشته و تنها بر اهمیت استراتژی های جنگهای نامتقارن در درگیری تاکید میکند.

روش های “جنگ نامتقارن” اگر چه ریشه در تاریخ دارد ولی بعد از آنکه این واژه در اوایل سال 1974 در مقالهای به کار گرفته شد تبدیل به یک واژه استراتژیک شد و آن قدر گستردگی پیدا کرد که امروزه کاربرد و شفافیت خود را از دست داده است.
به عنوان نمونه، در مقالهای، حمله مستقیم ژاپن به “پرل هاربر” (Pearl Harbor) طی جنگ جهانی دوم، به عنوان جنگ متعارف و حمله آنها به نیروهای متعارف بریتانیایی در سنگاپور، جنگ نامتقارن، توصیف شده است.

 0
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

موارد اخیراً مشاهده شده

بستن

هیچ پستی بازدید نشده است.

بازدید اخیر